یک فنجان قهوه تلخ
به تمامی، تک تک نفس های این سال ها؛ به گریه هایی که قسمت نبود، نکرده ام. به روزهایی که گذشت. به لحظه ای که من تو را با تمام وجودم احساس کردم خـــدا، طعم عجیبی دارد این تولد، ______________________________ پ.ن ) تولد تولد تولدم مبارک ........ یه سال بزرگتر شدیم!! گاهی وقتها صدا دروغ میگوید؛ ______________________________________________________ 1) ببخشید کمی دیر اومدم گاهی حس نوشتن نیست!! 2)ترسهایم به واقعیت تبدیل شدند بر خلاف رویاهایم پاییزی؛ ________________ پ.ن 1) خاله جونم قدم نو رسیده مبارک پ.ن2)تغییر شغل دادم ....خیلی از کار قبلیم بهتره!! پ.ن3)خدا جونم خیلی دوست دارم .... بهم کمک کن وقتی حس هست، نوشتن پابرجاست. ________________________ 1)چند وقته میخوام آپ کنم مگه وقت میکنم؟!!! 2)اینروزا حال و هوام خوبه گوش شیطون کر!!!اینو نوشتم که فکر نکین مدام غمگینم!! صبورم!! 3)دوست دارم برا ارشد بخونم ولی میرم سرکار!! نمیدونم امید داشته باشم یا اینکه الکی خودمو اذیت میکنم!! شب لطیف است؛ از نیمه هم گذشته، دم صبح مناسب تر است. چقدر ذهنم را برای پیدا کردن یک واژه مشغول می کنم! این عادت چند روزه ام مرا تا صبح بیدار نگه می دارد. بی خوابی نیست؛ کمی ساعت خوابیدنم عوض شده. شش ساعت عقب تر رفته، زود به رخت خواب رفتن هم مشکل بعد از ظهر بیدار شدن را حل نمی کند. دارم می نویسم. به یاد عجز های رویداد نویسی در نوجوانی؛ کلاس های به یاد ماندنی انشای مدرسه ی راهنمایی. آن جا که جرئت نوشتن مرا فرا گرفت. ... فایده ای ندارد، پیش روی ثانیه ها مرا خسته تر نمی کند. بیش تر به خاطرات می برد. فقط صدای ادغام شدن سه تاییشان بیش تر می شود. - ساعت ها را می گویم- پس تا همین جا کافی است، سعی می کنم بقیه اش را بخوابم. __________________________________ این روزها بدجور ذهنم مشغوله .....! میترسم ....!! اشکهایش را نقاشی میکرد، با بیرنگ ترین مدادی که از گذشتهاش با خود آورده بود. بوی دلتنگی در اتاق؛ حس یأس نداشتن؛ صدای اصطکاک زندگی، میآمد. عبور بود از بغض. کار هر روز؛ تکرار... اشکهایش را نقاشی میکرد. ________________________________ پ.ن) خسته ام ...همین!! وقتی خرده های اعصابم را به هم وصله کنم خواهم نوشت؛ ازصداهایی که می شنوم؛ از وقتی که حسم از خودم جلوتر می رفت؛ از اتهاماتی که به احساساتم وارد شد؛ از اوقاتی که تنهایی ام را با فریاد نان خیلی حلال مرد نارنجی پوش نصفه شب تقسیم می کردم؛ از همان لحظاتی که سرد بود، باران می آمد، خوابم می آمد، ولی خوابش را هم نمی دیدم. و... از این دلی که کارش فقط قلب است. ____________________________________ 1)به زودی میام به همه سر میزنم!! 2)ترسهایم به واقعیت تبدیل شدند بر خلاف رویاهایم من چتر ندارم دوست هم ندارم چتر داشته باشم آسمان که بارانی تر از هوای دلم نمی شود بگذار بشوید این دلتنگی های کهنه را.... _____________________________________
پ.ن2) دیگر خنده ام میگیرد ... از اینکه آخر جملاتم بنویسم :شاد باشید !! مگر خودم هستم ؟! ... میدانی ...بهانه میخواهم ...!!هرچه که باشد...؟! پ.ن3) گاهی برای اشتباهات کوچک تاوان بزرگی باید داد .... پ.ن 4) دلم گرفته ..همین!!
به بغض هایی که داشته ام.
به تلخی و شیرینی این روزها که درگذرند.
این 25 سالگی.

لحنها عوض میشود؛
آواها اشتباه میکنند؛
متن زندگی تغییر میکند؛
همین من میماند و من؛
همین حس؛
گاهی وقتها همین چند کلمه آنقدر برایمان تکرار میشود که خسته میشویم از؛
گفتن؛
از؛
افعال بیقاعده.

خیس؛
همین شهریورِ پُر؛
صادقانه؛
سرد مثل دی؛
انار؛
کودکانه دوست دارم،
مثل بوی دمصبح.
امروز تولد فرشته کوچولومونه :هومن
مثل وقتی که بوی آسمانِ ابری میآید؛
پیچیدن یک شکلات،
پیچیدهتر از بغض،
کودکانه اما.
حس تدریجی نوشتن؛
برای دل خودم.




| www . night Skin . ir |

