یک فنجان قهوه تلخ

به تمامی، تک تک نفس های این سال ها؛
به بغض هایی که داشته ام.

به گریه هایی که قسمت نبود، نکرده ام.

به روزهایی که گذشت.

به لحظه ای که من تو را با تمام وجودم احساس کردم خـــدا،
به تلخی و شیرینی این روزها که درگذرند.

طعم عجیبی دارد این تولد،
این 25 سالگی.

______________________________

پ.ن ) تولد تولد تولدم مبارک ........ یه سال بزرگتر شدیم!!

شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | میترا | نظرات () |

گاهی وقت‏ها صدا دروغ می‏گوید؛
لحن‏ها عوض می‏شود؛
آوا‏ها اشتباه می‏کنند؛
متن زندگی تغییر می‏کند؛
همین من می‏ماند و من؛
همین حس؛
گاهی وقت‏ها همین چند کلمه آنقدر برایمان تکرار می‏شود که خسته می‏شویم از؛
گفتن؛
از؛
افعال بی‏قاعده.

______________________________________________________

1) ببخشید کمی دیر اومدم گاهی حس نوشتن نیست!!

2)ترسهایم به واقعیت تبدیل شدند     بر خلاف رویاهایم

جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | میترا | نظرات () |

پاییزی؛
خیس؛
همین شهریورِ پُر؛
صادقانه؛
سرد مثل دی؛
انار؛
کودکانه دوست دارم،
مثل بوی دم‏صبح.

________________

پ.ن 1) خاله جونم قدم نو رسیده مبارک   لبخند  امروز تولد فرشته کوچولومونه :هومن

پ.ن2)تغییر شغل دادم ....خیلی از کار قبلیم بهتره!!

پ.ن3)خدا جونم خیلی دوست دارم .... بهم کمک کن

پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

وقتی  حس هست، نوشتن پابرجاست.
مثل وقتی که بوی آسمانِ ابری می‏آید؛
پیچیدن یک شکلات،
پیچیده‏تر از بغض،
کودکانه اما.
حس تدریجی نوشتن؛
برای دل خودم.

________________________

1)چند وقته میخوام آپ کنم مگه وقت میکنم؟!!!

2)اینروزا حال و هوام خوبه گوش شیطون کر!!!اینو نوشتم که فکر نکین مدام غمگینم!! صبورم!!

3)دوست دارم برا ارشد بخونم ولی میرم سرکار!!

   نمیدونم امید داشته باشم یا اینکه الکی خودمو اذیت میکنم!!

چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

 

شب لطیف است؛

از نیمه هم گذشته،

دم صبح مناسب تر است.

چقدر ذهنم را برای پیدا کردن یک واژه مشغول می کنم!

این عادت چند روزه ام مرا تا صبح بیدار نگه می دارد.

بی خوابی نیست؛

کمی ساعت خوابیدنم عوض شده.

شش ساعت عقب تر رفته،

زود به رخت خواب رفتن هم مشکل بعد از ظهر بیدار شدن را حل نمی کند.

دارم می نویسم.

به یاد عجز های رویداد نویسی در نوجوانی؛

کلاس های به یاد ماندنی انشای مدرسه ی راهنمایی.

آن جا که جرئت نوشتن مرا فرا گرفت.

...

فایده ای ندارد،

پیش روی ثانیه ها مرا خسته تر نمی کند.

بیش تر به خاطرات می برد.

فقط صدای ادغام شدن سه تاییشان بیش تر می شود.

- ساعت ها را می گویم-

پس تا همین جا کافی است،

سعی می کنم بقیه اش را بخوابم.

__________________________________

این روزها بدجور ذهنم مشغوله .....!

میترسم ....!!

جمعه ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

اشک‏هایش را نقاشی می‏کرد،

با بی‏رنگ ترین مدادی که از گذشته‏اش با خود آورده بود.

بوی دل‏تنگی در اتاق؛

حس یأس نداشتن؛

صدای اصطکاک زندگی،

می‏آمد.

عبور بود از بغض.

کار هر روز؛

تکرار...

اشک‏هایش را نقاشی می‏کرد.

________________________________

پ.ن) خسته ام ...همین!!

جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

 

وقتی خرده های اعصابم را به هم وصله کنم خواهم نوشت؛

ازصداهایی که می شنوم؛

از وقتی که حسم از خودم جلوتر می رفت؛

از اتهاماتی که به احساساتم وارد شد؛

از اوقاتی که تنهایی ام را با فریاد نان خیلی حلال مرد نارنجی پوش نصفه شب تقسیم

می کردم؛

از همان لحظاتی که سرد بود،

باران می آمد،

خوابم می آمد،

ولی خوابش را هم نمی دیدم.

و...

 از این دلی که کارش فقط قلب است.

 ____________________________________

1)به زودی میام به همه سر میزنم!!

2)ترسهایم به واقعیت تبدیل شدند

    بر خلاف رویاهایم

یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

 

من چتر ندارم

دوست هم ندارم چتر داشته باشم

آسمان که بارانی تر از هوای دلم نمی شود

بگذار بشوید این دلتنگی های کهنه را.... 

_____________________________________

پ1)صداقت در مقابل سیاست دیگران سادگی ست ؛ سیاست در مقابل صداقت دیگران خیانت ...

از وقتی میرم سرکار بهش پی بردم!!

 پ.ن2) دیگر خنده ام میگیرد ... از اینکه آخر جملاتم بنویسم :شاد باشید !! مگر خودم هستم ؟! ... میدانی ...بهانه میخواهم ...!!هرچه که باشد...؟!    

پ.ن3) گاهی برای اشتباهات کوچک تاوان بزرگی باید داد ....

پ.ن 4) دلم گرفته ..همین!!

 

پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

www . night Skin . ir