یک فنجان قهوه تلخ

تفلــــــــــــد تفلــــــــــد تفلــــــــدم مبارک

با یه روز تاخیر لبخند

باورم نمیشه 27 سالمه !!! خنده تعجب

 

چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

از همان روزی که دستانم بوی تو؛ بوی دوست‌داشتن می‌داد.
آسمان هم صاف؛ خوش‌رنگ بود.
آن هم وسط پاییز؛
میزد نبض؛
می‌رفت بغض.
همان بود.

سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

سرد که می‌شود؛
برف که می‌آید یادم میفتد؛
زمستان است؛
تولدم.

-----------------------------------

اینجا آستانه است؛
من “یکی” عوض شدم،
در آغازِ
بیست‏ و‏پنجمین  خداحافظی.

--------------------------

یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

چند خط شعر،
چند رج حس،
یک روح نخ‌کش شده،
چند ورق کاغذ و یک قلم،
دم صبح،
تکرار،
تکرار،
من احساس را؛
حوصله را؛
خسته کرده‌ام؛
داستان همین بود ...

شنبه ۱۳٩۱/٧/٢٢ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

کودکی از درون فریاد می‏زند.

 من پر از خواستنم؛

 بیا باهم شادی را بازی کنیم…

 ناخواسته یادم می‏رود من مهره‏ی بازی ابلهانه‏ی روزمرگی‏ام.

 و می‏خندم؛

 طولانی ولی گاهی در خواب.

 می‏دانم فایده‏ای هم نداردوقتی گرمای آفتاب صبح خشکش می‏کند.

سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

از جلوی چشمانش رد می شد؛

صدا ها برایش تکرار می شد؛

تکرار ها عذاب آور.

سرش درد می کرد؛

فکر می کرد؛

فکرش دردآورر بود؛

هوای گوشه ی چشمش شرجی بود؛

رطوبتش زیاد.

او،

بغضش را قورت داده بود

یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٥ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

راضی باشم یا نباشم؛

 بخواهد دلم یا نخواهد؛

 خوب باشد یا نباشد؛

 اصلاً باشد یا نباشد می‌گذرد اینک؛

 این لحظه‌ها؛

 زندگی ...

دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٢ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

از وقتی که دستانم مثل رویاهایم بزرگ شد؛
از وقتی خواب‏هایم رنگی نیست؛
از وقتی آرزوهایم کوچک شد؛
قصه‏ ای آغاز شد همیشگی.
با تکرار بی‏نهایت یک درخواست نخ‏نما؛
نه مثل گریه یا خنده یا سکوت شفاف؛
مثل بغض معما، معلق…
جمعی از تمامی حروف به هم گره خورده‏ ام.

------------------------------------------------------------------------


یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ | ٩:٠٩ ‎ب.ظ | میترا | نظرات () |

www . night Skin . ir