یک فنجان قهوه تلخ
از وقتی که دستانم مثل رویاهایم بزرگ شد؛ ------------------------------------------------------------------------ تنها چیزی که در زندگیمون به صورت تخصصی بهش تسلط داریم... قطعهای از یک شعر ناتمام؛ دست هایم خالیست کسی باشد، که او برایم ساز دهنی بخرد. لبخندهایم را بسازد و بعد بشمرد. نگاهش دیدنی باشد. بغضش مثل من نباشد، طولانی. دوست داشتنش بوی باران بدهد. صدایش مثل زندگی باشد. کسی باشد، که باهم سازدهنی بزنیم؛ عاشقانه... ]و دوباره بخواند؛ فعلهایش را اما؛ _______________________________________ پ.ن )ابراهیم حامدی/ شب نیلوفری/ تحمل کن به تمامی، تک تک نفس های این سال ها؛ به گریه هایی که قسمت نبود، نکرده ام. به روزهایی که گذشت. به لحظه ای که من تو را با تمام وجودم احساس کردم خـــدا، طعم عجیبی دارد این تولد، ______________________________ پ.ن ) تولد تولد تولدم مبارک ........ یه سال بزرگتر شدیم!! گاهی وقتها صدا دروغ میگوید؛ ______________________________________________________ 1) ببخشید کمی دیر اومدم گاهی حس نوشتن نیست!! 2)ترسهایم به واقعیت تبدیل شدند بر خلاف رویاهایم پاییزی؛ ________________ پ.ن 1) خاله جونم قدم نو رسیده مبارک پ.ن2)تغییر شغل دادم ....خیلی از کار قبلیم بهتره!! پ.ن3)خدا جونم خیلی دوست دارم .... بهم کمک کن وقتی حس هست، نوشتن پابرجاست. ________________________ 1)چند وقته میخوام آپ کنم مگه وقت میکنم؟!!! 2)اینروزا حال و هوام خوبه گوش شیطون کر!!!اینو نوشتم که فکر نکین مدام غمگینم!! صبورم!! 3)دوست دارم برا ارشد بخونم ولی میرم سرکار!! نمیدونم امید داشته باشم یا اینکه الکی خودمو اذیت میکنم!!![]()
از وقتی خوابهایم رنگی نیست؛
از وقتی آرزوهایم کوچک شد؛
قصه ای آغاز شد همیشگی.
با تکرار بینهایت یک درخواست نخنما؛
نه مثل گریه یا خنده یا سکوت شفاف؛
مثل بغض معما، معلق…
جمعی از تمامی حروف به هم گره خورده ام.
انتخاب آدمهای اشتباه برای عاشق شدنه

در یک واگنِ قطاری بیمقصد؛
مابین درگوشیهای سکوت؛
برای بهترین اتفاق سالهایم؛
باهم،
مبارک

و درونم سرشار...
پُرم از آرزوهای پوشالی
و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو
و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد...
و چه زیباست،
پشت پا زدن به آن هایی که تو را رنجاندند!
و چه خوب است،
گاه گاهی دروغ بگویی به دلت
و نگذاری که بداند،
بی نهایت تنهاست...

مضارع.[

به بغض هایی که داشته ام.
به تلخی و شیرینی این روزها که درگذرند.
این 25 سالگی.

لحنها عوض میشود؛
آواها اشتباه میکنند؛
متن زندگی تغییر میکند؛
همین من میماند و من؛
همین حس؛
گاهی وقتها همین چند کلمه آنقدر برایمان تکرار میشود که خسته میشویم از؛
گفتن؛
از؛
افعال بیقاعده.

خیس؛
همین شهریورِ پُر؛
صادقانه؛
سرد مثل دی؛
انار؛
کودکانه دوست دارم،
مثل بوی دمصبح.
امروز تولد فرشته کوچولومونه :هومن
مثل وقتی که بوی آسمانِ ابری میآید؛
پیچیدن یک شکلات،
پیچیدهتر از بغض،
کودکانه اما.
حس تدریجی نوشتن؛
برای دل خودم.
| www . night Skin . ir |

